خستم از اینکه همش باید 3 نصف شب بیدار بشم و مشغول پختن ناهار واسه سرِ کار فردام بشم...
خستم از اینکه بعدش باید 4 صبح بشینم درسام رو بخونم چون میدونم تا شبش درگیر کلاس و کارم..
استرس دارم از اینکه میدو
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
حامد راحت از تصمیمش گفت و داره سعی میکنه با منطق خودش، منو قانع کنه که انتخابش در مورد ازدواج با من درسته...
اما من دارم یه انرژی مضاعف میذارم تا از خودم و حامد علاقم رو پنهان نگه دارم, تا بتونم عقلان
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
چرا هر چی بیشتر حرف میزنم تا واقعیت ها رو ببینه کمتر نتیجه میگیرم؟
چرا حالیش , نیست , که این بزرگ تر بودن من ، دو- سه سال نیست , که قابل اغماض باشه؟
چرا حرفامون توی حلقه ی تکرارِ بینهایت ( ; ; ) for افتاد
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
فاصله میگیری ازم , اما نمی تونی بری ...
چشمات می گن عاشقی , چرا نمی تونی بگی؟
* آخه پسر خوب؛ این همه علاقه رو کجای دلت جا داده بودی که من نفهمیدم؟؟
.
.
منو ببخش چشم زیتونی ,
ببخش که تمام خلافِ موسیق
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
یا باور داری که کنار هم خوشحالیم و دست بر میداری از این تعصبات سِنی و ازدواج می کنیم,
یا شک داری و فرصتِ به یقین رسیدن رو بهت میدم.. محرم بشیم .. با تمام شروطی که ضمنش بذاری , قبول میکنم .. این مدت ف
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
یه کافی شاپ دنج پیدا کردم که خیلی باحاله ... قسمت برداشتن نونش هم رایگانه , به هر تعداد که بخوای.
یه پسر روس چند تا نون رو گرم کرد و رفت نشست سر میزش.
بعدش یه دختره رفت نونای تست رو گذاشت توی دستگاه گ
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
تا آخر عمــــر
درگیر مـــن خواهی بود
و تظاهر میکنی که نیستی.
مقایسه
تـو را از پا در خواهد آورد.
مــن
می دانم به کجای قلـــبت شلیک کرده ام.
تـــو
دیگــر خوبــــ نخواهی شد.
" افشین یداللهی "
من ,بد
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور